حكيم ابوالقاسم فردوسى
54
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رسيدم به خوبى به توران زمين * سپر بر كشيديم و جستيم كين سه جنگ گران كرده شد در سه روز * چه در شب چه در هور گيتى فروز به خفتانش بر نيزه بگذاشتم * به نيرو از آن زينش برداشتم گرفتن قارن دژ الانان را سر بىبهايش را جدا كردم و همراه پيك فرستادم . چون فرستاده نزد شاه رسيد فريدون بر او آفرين خواند ، و وقتى خبر كشته شدن تور به سلم رسيد سخت دژم و بر جان خود انديشناك شد . در پشت سپاهيانش بارويى بود سر به چرخ برآورده ، سخت استوار ، و پيرامونش آب . سلم انديشيد كه بدان پناه برد . قارن يكى از سرداران هوشمندِ منوچهر بر انديشهاش آگاه شد ، و به خود گفت : كه گر حصن دريا شود جاى او * كسى نگسلاند ز بُن پاى او يكى جاى دارد سر اندر سحاب * به چاره برآورده از قعر آب آنگاه به منوچهر گفت : اگر انگشترى تور را داشتم من و گرشاسب و چند تن از سپاهيان پيش از سلم خود را به قلعه مىرسانديم ، انگشترى تور را به دژبان نشان مىداديم و درون آن مىشديم چون بدان جا راه مىيافتيم در قلعه را شب هنگام مىگشوديم و درفش را برمىافراشتيم . آن گاه در سپيده دم انبوه سپاهيان سوى قلعه مىتاختند و پس از كشتن نگهبانان آن را مىگرفتند و راه ورود سپاهيان خصم را مىبستند . منوچهر اين تدبير را پسنديد . گروهى از سپاهيان گزيده به در قلعه رسيدند . قارن انگشترى تور را به مهتر دژبانان نشان داد چنين گفت كز پيش تور آمدم * نفرمود تا يك زمان دم زدم مرا گفت شو پيش دژبان بگوى * كه روز و شب آرام و خوردن مجوى چون دژبان مُهر و انگشترى تور را ديد در دژ را به روى او گشود . قارن به هنگام مناسب در نهان بر فراز بار و درفش برافراشت ، و شيروى همين كه سپيده دميد بدين نشان بر قلعه حمله برد . در حصن بگرفت و اندر نهاد * سران را ز خون بر سر افسر نهاد